به ساحل زل زده ام 

نمیدانم چند ساعت است که غرق اون ابی شده ام که هیچ پایانی برای خودش ندارد اما برای من چرا 

شب شده 

نور ماه روی حلقه موج هات اکلیل میریزه و موج های تو براق میشن 

از ماسه های ساحل دل میکنم و اولین به طرف تو میام 

اولین قدم درون تو باعث به وجود امدن حس دلنشینی میشه 

قدم دوم را بر میدارم. 

به ترتیب پاهای من به درون تو حرکت میکنن 

تقصر ندارن هنوز پوستشون گرمه 

هنوز دارن میسوزن 

اما از درون سرد و بی حس شدن 

ما تا پایین سینه درون تو ایستاده ام 

چه میشود اگه جلو تر بروم ؟؟

هر چه جلو تر بروم بیشتر درون تو فرو میرم تا وقتی که تو دستش به سرم بکشی و غرق بشم.

ان وقت است که میمیرم 

اگر مردم مرا به کجا میبری ؟؟

شاید مرا به اعماق خودت پیش ماسه های زیر پایت ببری 

انجا بخوابانی ام و بوسه ای روی پیشانی ام بزنی . 

و من از ماسه به سمت تو امدم و به ماسه برمیگردم 

یا شاید مرا به ملاقات کوسه ها ببری 

تا غذایی باشم که بخورن 

بالاخره انها هم گرسنه اند و دورن تو زندگی میکنند. 

نیاز دارن که زنده بمانند 

خوشحالم میشوم اگر باعث شوم موجود دیگری زنده بماند 

بخورند گوشت تنم را 

من ناراحت نمیشوم 

یا شاید مرا بر روی خود سوار کنی و به سمت قایق هایی ببری که درون تو ماهی میگیرند ، تفریح میکنند و ارامشت را بهم میزنند 

تا با من انها را بترسانی 

اگر دوست داشتی مرا به اینجا ببر 

من دل خوشی از ادم ها ندیدم 

فقط اگر میان انها کسی با دیدنم گریه کرد بدان کسی بوده که دوستش داشتم 

شاید اگر اون از من بترسد کمی ناراحت شوم 

لطفا مرا به پیش او نبر 

دلم نمیخواهد ناراحت شود 

بگذار کسی باشم که در کنار دوست وفادارت ساحل دیده شد و درون تو چشم از جهان فرو بست

ولی ......

لیاقت این را دارم که درون تو بمیرم؟؟

یا تو مرا به ساحل برمیگردانی

زنده یا مرده ؟؟

فرقی نمیکند. 

مهم این است که من لیاقت درون تو بودن را نداشتم. 

امیدوارم اگر مرا درون خود نپذیرفتی و برگردانی

حداقل امیدوارم 

درون ماسه های خشک ساحل دفن شوم 

خوراک موچودات ریز ساحل شوم 

یا ماهیگیرانی و مردمانی که اول صبح به درون تو می ایند مرا ببینند و بترسند 

ولی امیدوارم کسی بین انها برای من گریه نکند

و شخصی میشوم که در کنار ساحل دیده شد و درون ساحل چشم از فرو بست. 

اما میدانی..... 

من هنوز انقدر شجاع 

نترس 

 نا امید

و سرد نشدم که به درون تو بیام 

هنوز روی پوستم احساس گرما میکنم 

بالاخره این گرما به درونم نفوذ میکنه و گرم میشم

اما منتظرم بمان. 

از درونت بیرون می ایم 

او را میبینم 

همان کسی که دلم نمیخواد گریه کند 

اما حالا اشک ریزان به سمتم می اید و من را بغل میکند 

خیسی لباس هایم به لباس هایش سرایت میکند

لباس هایش خیس میشود. 

ولی محکم تر از قبل بغلم میکند 

خوشحالم اینجاست 

زیرا وقتی مرا درون خودت بردی شاید هر چند وقت یک بار او را ببینی 

دروغ است اگر بگویم از اینکه کسی بعد از اینکه پیش تو امدم دلش برایم تنگ شود خوشحال نمیشوم 

اما او هم مرا فراموش میکند 

برای همین میخوام 

دیر یا زود 

مرا با خود ببری 

زیرا وقتی بخشی از درون تو شدم دیگر کسی فراموشم نمیکند 

پس اقیانوس 

پس مرا با خود ببر :))))